تاراجوووون عسل مامانتاراجوووون عسل مامان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
بابامحمدبابامحمد، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
مامان منیرمامان منیر، تا این لحظه: 43 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
پیمان آسمانی عشق پیمان آسمانی عشق ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

برای تارای مامان و بابا

تمام اتفاقات بعد از تولد تارا 1

1393/3/17 18:29
170 بازدید
اشتراک گذاری

سلام نی نی ناز مامان

امروز 17 خرداد 93 اومدم تاجایی ک ذهنم یار یمبکنه بنویسم:

بعد از این ک اومدیم خونه اغلب خواب بودی بیدار میشدی شیر میخوردی و می خوابیدی دو روز اول خونه خیلی 

شلوغ بود همه می اومدن دیدن تو منم حال درستی نداشتم یادمه خیلی سخت از تخت پایین میاومدم 

روز جمعه عزیز و عمه لاله رفتن و من و مامان جون وتو موندیم خونه خودمونآرام

میدونم باورش برات سخنه ک بگم از اون روزا جز شیر دادن ب تو و کم خوابی و بی خوابی و حسرت دیدن

چشمات(همیشه بسته بود)چیزی یادم نمیاد ولی مامان ک شدی می فهمی ک این ی روند طبیعی 

ده روز او ل بعد تولدت دختر ارومی بودی کلا شیر میخوردی و میخوابیدی اما روز سوم من احساس کردم 

ک بی حال و زرد شدی ب مامان جون و بابایی گفتم اوناهم تورو بردن دکتر و اومدن گفتند ک شیر من کمه 

و تو گرسنه ای اما تو صورتت زرد بود در هرحال چند شب بعد حالت خیلی بد شد بابایی سرکار بود تو مدام گریه

میکردی جوری شد ک دوباره مامان جون و بابا جون بردنت دکتر من خیلی ترسیده بودم 

همش گریه کردم حتی خاله مهناز خاله مهدیه هم گریه افتادن کسی نمی تونس منو اروم کنه

بابایی زنگ زد ببینه چیزی میخوام یا نه ولی از صدای من متوجه شد ک چندان حالم خوب نیس 

وقتی رسید خونه فقط پریدم بقلش , تا سه روز فقط گریه کردم اون شب فهمیدیم تو زردی داری و 16 

خلاصه دارو و ازمایش و هرچی فکرمیکنی کردیم تا چهل روزت شد بالاخره خوب شدی.

در پایان روز دهم باید میرفتی حمام 

روز قبلش من رفتم دکتر تا بخیه ها م بکشم و شما در واقع اولین سفر بعد از تولدت رو تجربه کردی رفتیم تهران

من و تو و مامان جونو بابایی برگشتنی هم با عزیز و عمه لاله اومدیم خونه

من و مامان جون خیلی خسته بودیم اخه شبا بیدار میموندی بیشتر 

روز دهم عمه های بابا با ایسان کوچولو ک دوماه از شما بزرگتره اومدن دیدنت 

و بعدم مارفتیم حموم

پسندها (1)

نظرات (0)