تاراجوووون عسل مامانتاراجوووون عسل مامان، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
بابامحمدبابامحمد، تا این لحظه: 53 سال و 4 ماه و 1 روز سن داره
مامان منیرمامان منیر، تا این لحظه: 43 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
پیمان آسمانی عشق پیمان آسمانی عشق ، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

برای تارای مامان و بابا

عید فطر

سلام نی نی گل عیدت مبارک  خوببببببببببببببببببیییییییییییییییییییییی منم خوبم الان یک وبلاگ خوندم گریه ام گرفت........ اولین عید فطرت مبارک مامانی قربونت برم ک هر روز برام شیرین تر و دوست داشتنی تر میشی ناراجان عزیزمامان  از دیشب سعی کردم بهت غذا بدم راستش ب بهونه عید گفتم خوبه  تو خوب خوردی البته چون خیلی ترسو تشریف دارم بهت لعاب برنج رقیق دادم تا کم کم عادت کنی  البته نمیدونستم چقدر هرکس ی چیزی گفت اما من 5 قاشق چایخوری دادم امیدوارم درست باشه حالا کم کم زیادتر و متنوع میشه عزیزم تو هم ک شکمو وای وای میخواستی قاشق رو هم بخوری راستش چن جا دیدم نوشته لعاب برنج ارزش نداره از لحاظ غذایی  م...
7 مرداد 1393

مهمونی عمه لادن

سلام نی نی عسل  خوبی جیگر خانوم چه خبر ا چیکار میکنی الان ک داری خاطرا ت میخونی چن سالت شده زندگی خوب میگذره الان ک گیر دادی ب پایه های میز میخوای بهر نحوی هست بزاریشون تو دهنت  اما مهمونی خونه عمه لادن مثه چن ماه اخیر با گریه و جیغ تو همراه شد از لحظه ورود ب همین شکل بودی تا وقتی بیاییم اون روز کلی تیپ زدیم اون لباست ک عمو علی برات از چین آورده بود رو تنت کردم ی لباس ناز موهاتو  درست کردم و خودم و بابا هم حسابی پوشیدیم ک چی اونجا عکس بگیریم  ولی زهی خیال باطل ک شامم نشد بخوریم  از  طرفی مامان آیسان هم ک دوماه از شما بزرگتره و نوه عمه باباس از آب گل آلود ماهی میگرفت دقیقا بهمین...
5 مرداد 1393

تارای عزیززم

سلام عسل مامان خوبی بازم بد قول منو ببخش ولی بخدا فرصت نمیشه  بیام الان 4 روزه رفتی توشش ماهگی هرروز شیرین تر میشی و من هر روز عاشقتر عزیزم این متن رو بدون شکلک و عکس برات می نویسم مث دفترخاطرات خیلی خسته ام ولی می نویسم برای دختر گل مامان فندق مامان  برای امروز از صب ک خونه مامان جون بودیم از دیشب رفته بودیم بد نبود اولش رفتیم نمایشگاه بعد هم قنادی  ک برای شیرینی ها دست و پامیزدی با وببین انقد لپ تو کشیدن ک دست آخر گریه کردی  بعد اومیدم افطار شبم تا صب بیدار صب ساعت 8 بود ک دیگه غش کردم حدود ده با صدای گربه ات بیدار شدم  مامان جون سعی در آروم کردنت داشت ولی بی فایده بودد بهت شیر دادم و ارو...
3 مرداد 1393

تارا

اما این روزا : سعی میکنی هم چنان برای چهاردست و پا رفتن و هیچ احساس خستگی نمیکنی و البته گریه بسیار میکنی بهتر از قبل میشنی  تو خیابون ک میریم همه رو درگیر موهات میکنی اونقدر میخندی و دلبری میکنی ک بیا و ببین  دیروز ک رفته بودیم خرید ی نی نی کوچولو البنه از جنس مخالف بهتون ی بادکنک هدیه داد 4 سالش بود  البته عکشون متاسفانه پاک شد ولی بادکنک هم چنان هست :ماجرا این بود ک ما تو مرکزخرید داشتیم راه  میرفتیم نی نی 4 ساله شما رو دید شما نمیدونم رو چه حسابی دست و پا زدی ایشونم از خود بی خود شد و بادکنک رو تقدیم شما کرد!!!!!!!!!!!!             ...
28 تير 1393

دومین سالگرد ازدواج مامان و بابا

سلام عزیز دل مامان ماشاالله از بس تنبلم نمیام همه رو سروقت بنویسم مجبورم ی جاو غلط غلوط بنویسم بعد از روز 23 تیر 24 تیرماه سالگرد عروسی من و باباس  امسال هم قرار بود زودتر بیام ولی خب نشد من انقدر اشتیاق داشتم برای اون روز  ک نگو اما بابایی معمولی بود چندین خط تایپ کردم ولی پاک کردم فقط خواستم بدونی ک وقتی روزهای  5 ماهگیت رو طی میکردی دومین سالگرد عروسی من و پدرت بود یادش بخیر  ایشالا خودت عروس شی گلم   ...
28 تير 1393

23تیر 92

سلام دخمل خوشگل خوبی عسلک امروز جمعه 27تیر93 هست من و تو باهم دراز کشیدیم و من دارم تایپ میکنم تو هم نگاه میکنی اما 23 تیر 92 روزی خوب بود روزی ک برای اولین بار صدای قلبت رو شنیدم خیلی رویایی بود خیلی هیچ وقت فراموشم نمیشه منو ببخش چن روزه مهمونی نشد بیام و سروقت بنویسم  اون روز صب ب عنوان مدل رفتم ارایشگاه عصری هم حدود3 رفتم سونوگرافی بامامان جون خیلی استرس  داشتم چن بار حالم بهم خورد تا نوبتم شد وقتی روی تخت دراز کشیدم و خانم دکترگفت فندق خانم  6هفته ای هست قلبم از حرکت ایستاد دقیقا یه نخود بودی اون روز تولد خاله مهنازم بود نمیدونی چقدر جا خورده بودم حیف ک بابایی باهامون نبود اون شب ک اومدم خونه...
28 تير 1393

تارا در روزهای پایانی 5ماهگی

کودک شما چگونه رشد می کند؟ شما براي ابراز احساسات خود از يك شيوه پيچيده و ابزارهاي مختلف استفاده مي كنيد؛ اما كودك شما نمي تواند از اين روش استفاده كند. هرچند او مي تواند عصبانيت، خستگي يا خوشحالي خود را به شما نشان بدهد، اما توانايي او براي نشان دادن علاقه يا انجام كارهاي بامزه در حال رشد است. همچنين كودك شما با بالا آوردن دستهايش (هنگامي كه دوست دارد او را بغل كنيد) يا گريه كردن (هنگامي كه اتاق را ترك مي كنيد) وابستگي شديدش را به شما نشان مي دهد. او حتي ممكن است شما را بغل كرده و يا حتي ببوسد. او آرام آرام مي تواند كارهاي بامزه و خنده دار شما را بفهمد: به حرفها يا كارهاي بامزه شما مي خندد و تلاش مي كند تا شما را بخنداند. سعي كنيد با...
26 تير 1393